أحمد بن حامد كرمانى

103

تاريخ افضل ( بدايع الأزمان في وقائع كرمان ) ( فارسى )

وقت فترات ببم افتاده بود و در خدمت سابق حاضر ميشد و آيتى ميخواند . بعد ازين حادثه با سابق گفت : وَ جَزاءُ سَيِّئَةٍ سَيِّئَةٌ مِثْلُها . من لعبى ميدانم كه بدان جواب محمد - شاه باز توان داد و انواع مكافات بر دل او نهاد : در گواشير پادشاهزادهء هست از اقارب محمد شاه برادرزادهء خاتون است و من معلم او بوده‌ام . او را ميل كشيده‌اند امّا ستارهء بصرش در برج مقله مستقيم است و تكحيل قوت باصرهء او را ضررى نرسانده اگر ميخواهى كه ترا از آل سلجوق شاهى باشد من او را سهل اينجا توانم آورد و اين خدمت از دست من برخيزد . سابق را اين سخن موافق آمد و گفت تصميم عزم ، از تو و ترتيب اسباب راه ، بر من هرگه كه روى ، چهارپاى و آنچه به كار آيد مصحوب تو بفرستيم . مقرى اسباب آن حاصل كرد و ببردسير آمد . چون معلم آن پسر بود و در خانهء او حجاب نه ، اين حكايت در باطن كودك متمكن كرد و درجهء پادشاهى و فرماندهى در سمع وى افكند . كودك دعوت او را اجابت كرد و دوسه فضول طلب و مكر را تسويل كرد و يكروز بيگاه آن كودك را لباس زنان در پوشيد و از در دروازه بيرون آورد و چهارپايان آسوده در ربض بسته داشت . شب را ببم رسيدند . سابق شرايط اعزاز بجاى آورد و او را در شهر دار الملك راست كرد و اسباب

--> قابل نيستى . چون چنين است دخترم را طلاق بگوى و بهرجا كه دلت خواهد برو . مباركشاه دختر را طلاق داد و به راه سيستان بيرون شد و كس ندانست كه او را چه پيش آمد . اما محمد شاه بر تخت بردسير بود و با جماعت مشورت كرد . همه گفتند اى ملك در شهر آزق كم و لشكر اينست كه مىبينيد . شما را به حضرت فارس بايد رفت كه البته مددى هم راه كند . او را بفريفتند و بشيراز رفتند . اتابك تكله مردى صاحب سلامت بود و هرگز لشكر بر سر هيچ - كس نبردى . بعد از آن چون مقصود حاصل نه ، متوجه عراق شد . آنجا هم مرادى برنيامد . باز سرحد كرمان آمد و ببم رفت . سابق الدين على دختر خود را به دو داد و او را دو سال آنجا نگاهداشت . سلاطين كرمان و فارس درپى افتادند و بنياد لشكر و گفتگو شد . سابق على دختر و محمد شاه روانهء سيستان كرد . محمد شاه چون ده روزى در آنجا بسر برد عزيمت خوارزم كرد . روزى چند در آن بود محل خود نديد . از آنجا بغور و غرجه رفت و چندگاهى آنجا بود تا قضاى ازلى وقت معين درآمد و بجوار رحمت ايزدى پيوست و سلسلهء سلطنت آل سلجوق از كرمان گسسته شد و مملكت بر ملك دينار مقرر شد . »